وسائل هدايت - جلسه ششم (2) - (متن کامل + عناوین)
لزوم تقواى روحانيون و دورى از تقلب
يك مسجدى، امام جماعتش مُرد. شب هفتش كه تمام شد، دست اندركارهاى مسجد گفتند: هيچ كس جاى اين پيش نماز را نمىتواند پر كند، غير از فلان كس؛ هم
1 ـ نهج الفصاحة: حديث 189؛ «إذا تَقارَبَ الزَّمانُ أَنْقَى الْمَوتُ خِيارَ اُمَّتى كَما يَنْتَقى أَحَدَكُمْ خِيارَ الرُّطَبِ مِنَ الطَّبَقِ.»
عادل است، هم عالم، عامل، زاهد و هم واقعا نظرش خدا است.
به منزل ايشان آمدند، گفتند: آقا! فلانى مىدانيد كه فوت كرده است، گفت: رحمت خدا بر او باد، گفتند: كل مسجدىها رأى به شما دادهاند. گفت: بنده نمىآيم.
گفتند: حاج آقا! گفت: اينها را كنار بگذاريد، و خودتان را معطل نكنيد، نمىآيم. هر چه از دهانم در بيايد، پايم مىنويسند، من بازار گرمى نمىخواهم بكنم.
من تقلب نمىخواهم بكنم، كه آقا ده شب بفرماييد فلان جا منبر برويد، من بيكار هم هستم، اما مىگويم تنور را داغ كنم، بگويم: وقت ندارم، نمىتوانم، مشكل است.
گفت: من به شما دروغ نمىگويم، نمىآيم، بفرماييد. گفتند: برويم، ده روز ديگر مىرويم و آرامش مىكنيم. ده روز ديگر رفتند. آقا به خدا مردم منتظر شما هستند، رأى به شما دادند، هيچ كس ديگر را نمىپذيرند، مىگويند: فقط شما جاى ايشان را پر مىكنيد.
گفت: چايىتان را ميل كنيد و بفرماييد، من نمىآيم. گفتند: اين كه خيلى آدم جدىاى است، نمىآيد.
داستانى در اوج صداقت
كسى به كسى گفت: ناهار خانه ما برويم، يك نان و پنيرى داريم، باهم مىخوريم. آن بنده خدا هم جايى را نداشت برود، گفت: حتما معنى نان و پنير در تعارفها چلوكباب يا برنج و خورشت است.
گفت: چشم آقا! خدمت شما مىآيم. آمدند و سفره را آورد و ديد نان و پنير است، نگاه به صاحبخانه كرد، صاحبخانه گفت: من آدم دروغگويى نيستم، من امروز غير از نان و پنير هيچ چيزى نداشتم، به تو تعارف كردم، هم تعارفم راست بود و هم حرفم.
در زدند، صاحبخانه دم پنجره آمد، گفت: كيست؟ گفت: فقيرم، به من كمك كن. گفت: من هيچ چيزى ندارم، هر چه هم داشتيم، دو نفر بوديم، نشستيم و خورديم. آن فقير هم خيال كرد كه مثل بقيه صاحبخانه شوخى مىكند، گفت: آقا! يك كمكى به ما بكن.
گفت: نايست، اگر نه يك سنگ مىاندازم كه سرت بشكند. مهمان تند تند آمد و در را باز كرد و گفت: تو را به قرآن برو، به خدا اين راست مىگويد، نايست، اين خيلى راست مىگويد. آخر يكى راست مىگويد، ولى اين ديگر خيلى راست مىگويد.
و چقدر قرآن از آنهايى كه خيلى راست مىگويند خوشش مىآيد.
ادامه دعوت به امام جماعتى
سه ماه گذشت، دوباره به خانه اين عالم رفتند، بعد از سه ماه، خيلى نرم و گرم گفت: به مردم مسجد بگوييد: انشاءالله فردا شب مىآيم.
خوشحال شدند. آمد، نماز مغرب و عشا را خواند و مسجد هم جا نبود، بعد كه خلوت شد و همه رفتند، دست اندركارهاى مسجد گفتند: حاج آقا! شما كه امشب آمديد، سه ماه پيش مىآمديد.
گفت: من يك اشتباه در زندگى داشتم و آن اين بود كه متوسل به سيگار شده بودم، شما كه آمديد و من را دعوت كرديد كه بيايم در محراب، آن وقت سيگار مىكشيدم، سيگار هم براى بدن ضرر دارد، هر كس به دست خودش به بدن خودش ضرر بزند، ظالم است.
من در محراب مىايستادم، شما هم خبر نداشتيد، نماز خود من، نماز ظالم بود. به ظالم در فقه شيعه نمىشود اقتدا كرد. سه ماه است كه با خودم جنگيدم و سيگار را ترك كردم، الان آمدم.
والعصر، قسم به روزگار عدالت، كه هر كس به طرف عدالت پيش نرود « لَفِى خُسْرٍ ».
3ـ روزگار نعمت
سومين تعبير، قسم به روزگار نعمت است؛ نعمت ابد الهى. دو تا آيه در اين زمينه از سوره مباركه آل عمران عنايت كنيد.
نعمت انس با قرآن
خيلى با قرآن انس بگيريد. من نمىگويم در ماه رمضان چند بار قرآن ختم كنيد،(1)اما رفيق دارم، الان زنده است، هيچ سالى ماه رمضان به او نمىگذرد، مگر اين كه چهل بار قرآن مجيد را ختم كند، و باحال، يك ماهه چهل بار از اول تا آخر قرآن را مىخواند.
شما بفرماييد: كاسبىاش را چكار مىكند؟ اصلاً يك ماهِ ماه رمضان دنبال مغازه نمىرود. خوابش را چكار مىكند؟ فقط چهار ساعت مىخوابد، با كسى هم رفت و آمد ندارد. نماز جماعت مىآيد، پاى منبر هم مىنشيند. ماههاى ديگر سال، ده مرتبه قرآن را ختم مىكند.
1 ـ الأمالى للصدوق : 95، حديث 25؛ فضائل الأشهرالثلاثة: 78، حديث 61؛ «عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله خَطَبَنَا ذَاتَ يَوْمٍ فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَكَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ شَهْرٌ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَفْضَلُ الشُّهُورِ وَ أَيَّامُهُ أَفْضَلُ الاْءَيَّامِ وَ لَيَالِيهِ أَفْضَلُ اللَّيَالِي وَ سَاعَاتُهُ أَفْضَلُ السَّاعَاتِ هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّه . . . مَنْ تَلاَ فِيهِ آيَةً مِنَ الْقُرْآنِ كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ فِي غَيْرِهِ مِنَ الشُّهُور . . . .»
سؤال از وفاى به قرآن در روز قيامت
در قبر و قيامت از قرآن مىپرسند، وسيله رفتن به بهشت هم قرآن است.
« بَلَى مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِه وَاتَّقَى فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ * إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَأَيْمَـنِهِمْ ثَمَنًا قَلِيلاً أُوْلَئِكَ لاَ خَلَـقَ لَهُمْ فِى الاْءَخِرَةِ وَلاَ يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَلاَ يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ »(1)
كسى كه به عهد خدا كه قرآن است وفا كند، و اين وفادارى را تا آخر عمر نگهدارد، « وَاتَّقَى » يعنى بر وفادارى پا بر جا بماند. اما كسانى كه نعمت ابد الهى را با يك پول كمى در اين دنيا معامله بكنند، اينها در آخرت هيچ نصيبى ندارند، و خدا در قيامت با اينها حرف نمىزند، نگاهشان هم نمىكند، و تسويه حساب هم به آنها نمىدهد، و اينان در قيامت دچار عذاب دردناكى هستند. اين تماشاى « وَ الْعَصْرِ » از ديد روايات است.
عبرتگيرى و هدايت از حوادث روزگار
اما از ديدگاه روزگار؛
قسم به آن وقتى كه گريبان قوىترين انسان مصر را گرفتم و در آب خفه كردم.
قسم به آن انسانى كه از ته چاه در آوردم و روى تخت مصر نشاندم.
1 ـ آل عمران (3) : 76 ـ 77؛ «آرى ، هر كه به پيمان خود [ در تعهد به اجراى احكام دين [وفا كرد ، و [ در همه امور زندگى [تقوا پيشه ساخت ، [ بداند كه ] يقيناً خدا تقوا پيشگان را دوست دارد . * قطعاً كسانى كه پيمان خدا و سوگندهايشان را [ براى رسيدن به مقاصد دنيايى [به بهاى اندكى مىفروشند ، براى آنان در آخرت بهرهاى نيست ؛ و خدا با آنان سخن نمىگويد ، و در قيامت به آنان نظر [ لطف و رحمت ] نمىنمايد ، و [ از گناه و آلودگى [پاكشان نمىكند ؛ و براى آنان عذاب دردناكى خواهد بود .»
قسم به آن زمانى كه يك گليم پوشِ چوپانى را در كوه طور، تبديل به كليم الله كردم.
قسم به آن زمانى كه به يك پشه گفتم: از درون دماغ نمرود بالا برو، تمام رشتههاى سلولهاى مغزىاش را بكش، ديوانهاش كن و او را ذليل كن تا بميرد.
قسم به اين روزگارى كه يك قسمتش بهار است، شما دانه بسته نباتى گندم را زير خاك مىكنيد و چهار ماه بعد با خوشههاى پر از گندم بيرون مىكشيد.
اگر شما عبرت نگيريد، و خودتان را با اين همه حوداث روزگار كه شنيدهايد و خواندهايد و مىدانيد، تربيت نكنيد « لَفِى خُسْرٍ » در چاه خسارت افتادهايد.
باغبان عالم هستى و انسان
چه درسهايى روزگار دارد. از در مغازه قنادى آدم رد مىشود، چشمش به بادام سوخته مىافتد، مىپرسد: كيلو چند؟ هزار و پانصد تومان.
بادام را سرخ كردند، و روحش را در سرخ كردن كشتند، بعد با يك مقدار مربا و عسل پيچيدند، كه اين دانه روح كشته ميته را، بتوانند به خورد مردم بدهند.
شما يك كيلوى آن را يك جا خاك كن، اگر يك سبزه بيرون آمد، چون آن را كشتند، نابودش كردند. با شيرينى پيچيدند كه بتوانند آن را بفروشند. اما در باغهاى كشاورزى كه مىبينى، باغبان بادام را به گِل ماليده، و دارد در زمين فرو مىكند.
حق با كدام يك از آنها است؟ با آن قناد است، يا با كسى كه بادام را در گل پيچيده؟ حق با آن باغبان است، كه بادام را نكشته، فقط مقدارى گل و خاك به آن ماليده كه ده سال ديگر همين بادام، يك درخت بشود، و سالى ده هزار بادام بدهد.
باغبان در اين عالم پيغمبر صلىاللهعليهوآله است، انسان بادام خدا است، خاك و گِلش هم تكاليف و عبادات است؛ اگر خودت را دست پيغمبر صلىاللهعليهوآله بدهى، كه در سرزمين تكاليف تو را بكارد، قرآن مىگويد: بعد از مدتى تبديل به شجره طيبه مىشوى، تو را برمىدارم و در بهشت مىگذارم.
اما اگر دست شياطين بيافتى، روحت را مىكشند و سرخت مىكنند و بعد هم رنگ و نقاشى مىكنند، قشنگ مىشوى، همه هم تو را مىخرند، ولى روز آخر كه مىميرى، خريدارها رهايت مىكنند و مىروند، چوب خشكى هستى كه بايد تو را در تنور جهنم بياندازند.
از روزگار پند بگير؛
« وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الاْءِنسَـنَ لَفِى خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّــلِحَـتِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبْرِ »(1)
نكاتى در هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى دستور آمد كه هجرت كن، شبانه به فرمان خدا به دور از چشم مشركان از مكه بيرون آمدند تا دور شدند. به سرعت به نزديكىهاى شهر مدينه آمدند، و كنار مسجد قبا ـ كه البته بعدا اين مسجد بنا شد ـ در بيرون مدينه پياده شدند. جمعيت مدينه آمدند، گفتند: آقا به داخل شهر تشريف بياوريد، فرمودند: نمىآيم.
چرا؟ فرمود: منتظر آمدن على عليهالسلام هستم، تا او نيايد، من وارد شهر مدينه نمىشوم. ايستاد تا على عليهالسلام آمد. يعنى از خوبها به هيچ قيمتى جدا نشويد.
آن چند روز هم كه آنجا بود، همان روز اول فرمودند: يك زمين به من بدهيد. يك زمين به او دادند، خودش مىرفت، سنگ و گِل مىآورد و مىگفت: اينجا را
1 ـ عصر (103) : 1 ـ 3؛ «سوگند به عصر [ ظهور پيامبر اسلام ] * [ كه ] بىترديد انسان در زيانكارى بزرگى است ؛ * مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند و يكديگر را به حق توصيه نموده و به شكيبايى سفارش كردهاند .»
مىخواهم مسجد بنا كنم.(1)
يعنى اصل را در زندگى، خدا قرار بدهيد. دلخوشى به خدا داشته باشيد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد، فرمود: حالا به مدينه مىآيم. وارد شهر شد، هر كس در مدينه بود، گفت: آقا! خانه من براى شما آماده است. فرمود: بهتر اين است كه كنار برويد، اين شتر را رها كنيد، ببينيم كجا زانو مىزند؟ هر جا خود شتر خوابيد، خانه من آنجا است.
راه دادند، شتر آمد و در خانهاى زانو زد كه صاحبش از كُل فقراى مدينه فقيرتر بود.
حضرت مىفرمايد: ابو ايوب انصارى افقر فقراى مدينه بود، يعنى مردم! اول به آستين پارهها و كفش كهنهها بها بدهيد.
چون من كه خودم شترم را هدايت نكردم، من كه كار بىاجازه خدا نمىكنم، خدا به من گفت: شترت را رها كن، هر جا زانو زد، خانهات همان جا است.
ابو ايوب كه باور نمىكرد، با زن و بچهاش يك خانه داشت، كه دو تا اتاق كاهگلى و چوبى داشت، يك غرفه مانندى هم طبقه بالا بود. پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمودند:
1 ـ الكافى: 8/339 ـ 340، حديث 536؛ «. . . إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله لَمَّا قَدِمَ عَلَيْهِ عَلِيٌّ عليهالسلام تَحَوَّلَ مِنْ قُبَا إِلَى بَنِي سَالِمِ بْنِ عَوْفٍ وَ عَلِيٌّ عليهالسلام مَعَهُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ مَعَ طُلُوعِ الشَّمْسِ فَخَطَّ لَهُمْ مَسْجِداً وَ نَصَبَ قِبْلَتَهُ فَصَلَّى بِهِمْ فِيهِ الْجُمُعَةَ رَكْعَتَيْنِ وَ خَطَبَ خُطْبَتَيْنِ ثُمَّ رَاحَ مِنْ يَوْمِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ عَلَى نَاقَتِهِ الَّتِي كَانَ قَدِمَ عَلَيْهَا وَ عَلِيٌّ عليهالسلام مَعَهُ لاَ يُفَارِقُهُ يَمْشِي بِمَشْيِهِ وَ لَيْسَ يَمُرُّ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله بِبَطْنٍ مِنْ بُطُونِ الاْءَنْصَارِ إِلاَّ قَامُوا إِلَيْهِ يَسْأَلُونَهُ أَنْ يَنْزِلَ عَلَيْهِمْ فَيَقُولُ لَهُمْ خَلُّوا سَبِيلَ النَّاقَةِ فَإِنَّهَا مَأْمُورَةٌ فَانْطَلَقَتْ بِهِ وَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَاضِعٌ لَهَا زِمَامَهَا حَتَّى انْتَهَتْ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي تَرَى وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى بَابِ مَسْجِد رَسُولِ االلَّهِ صلىاللهعليهوآله الَّذِي يُصَلَّى عِنْدَهُ بِالْجَنَائِزِ فَوَقَفَتْ عِنْدَهُ وَ بَرَكَتْ وَ وَضَعَتْ جِرَانَهَا عَلَى الاْءَرْضِ فَنَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ أَقْبَلَ أَبُو أَيُّوبَ مُبَادِراً حَتَّى احْتَمَلَ رَحْلَهُ فَأَدْخَلَهُ مَنْزِلَهُ وَ نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ عَلِيٌّ عليهالسلام مَعَهُ حَتَّى بُنِيَ لَهُ مَسْجِدُهُ بُنِيَتْ لَهُ مَسَاكِنُهُ وَ مَنْزِلُ عَلِيٍّ عليهالسلام فَتَحَوَّلاَ إِلَى مَنَازِلِهِمَا . . . .»
صاحب اين خانه كيست؟ ابو ايوب مىلرزيد و از خوشحالى داشت دق مىكرد، گفت: آقا جان! خانه من است، من خانهام هيچ چيزى ندارد.
فرمود: خدا من را به اين خانه هدايت كرده است، غصه نخور كه خانهات فرش و كاشى ندارد، خدا در خانهات هست يا نه؟
غصه نخور كه كباب برگ در خانهات درست نمىشود، محبت خدا در آن خانه هست؟ سجده و ركوع مىكنى؟ قرآن مىخوانى؟ كه اگر امروز هم پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىآمد و به مردم مىگفت: شترم را رها كنيد، آيا در خانه تو مىآمد؟ اگر اين طور است كه آن خانه را قدر بدان.
گفت: آقا! ما يك طبقه پايين داريم و يك غرفه هم بالا، كدام را مىخواهى؟
فرمود: چون مردم با من كار دارند، بين مردم پير مرد و پيرزن هست، كه سختشان است از پله بالا بيايند من پايين را برمىدارم.
گفت: آقا جان! صاحبخانه خودتان هستيد، ما مستأجر هستيم، چشم، ما بالا مىرويم.
مادر ابو ايوب گوشه اتاق نشسته بود، كور هم بود، به پسرش گفت: ابو ايوب! چه خبر است؟ خيلى شلوغ است.
گفت: مادر! چگونه برايت بگويم؟ مگر زبانش را دارم؟ مادر! مگر من مىتوانم برايت تعريف كنم، كه نتيجه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر را خدا به خانه ما آورده است.
گفت: چه مىگويى؟ گفت: مادر به خدا راست مىگويم، رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمده است. گفت: ابو ايوب! برو به پيغمبر بگو، مادر و پدرم فداى شما، قدم روى چشم ما بگذار!
عنايت پيغمبر صلىاللهعليهوآله به پيرزن و شفاى چشمان او
پيغمبر صلىاللهعليهوآله وارد شدند، پيرزن سلام كرد، پيغمبر صلىاللهعليهوآله جواب داد، احوالش را پرسيد: مادر! حالت خوب است؟ گفت: آقا جان! از من هيچ چيزى نپرسيد، فقط يك چشم روشنى به من بدهيد.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله هم چيزى از مال دنيا نداشتند. فرمود: چكار كنم؟ گفت: اين چشمهاى من را باز كنيد، يك بار جمال شما را ببينم، هيچ چيز ديگرى نمىخواهم.
خدايا! ما از يك پيرزن مدينهاى كور كمتر هستيم؟ در دلم را باز كن و راهم بده كه پيغمبر را ببينيم. اين چشم كورِ دل من باز شود. درِ دل را به روى توبه باز كنيم، ببينيم اين چشم كور دل چگونه باز مىشود؟ چرا باز نشود.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود: عيبى ندارد. فقط يك نگاه در چشمهاى كور اين مادر كرد، چشمش باز شد.
گفت: آقا! من ديگر دنيا و آخرتم تكميل است و هيچ چيز ديگرى نمىخواهم.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
پايگاه عرفان