بر خلاف حكايت بالا، داستان زندگى مرحوم جهانگيرخان قشقايى ارزشهاى آگاهى و لحظهاى دل سپردن به معرفت را به خوبى نشان مىدهد. من اولين بار اين داستان را در كتاب ريحانه الادب مرحوم مدرس خيابانى ديدم و بعد از اينكه قبر قهرمان اين داستان را در اصفهان پيدا كردم كه در حال نابودى بود، به شهردار اصفهان ماجراى زندگى ايشان را بازگو كردم و گفتم: حيف است مقبره انسان باارزشِ فهيمِ فقيهِ حكيم عالمى چون او از بين برود! ايشان هم مقبره و بارگاهى براى اين مرد بزرگ بنا كرد تا ياد و خاطره اين بزرگمرد فراموش نشود.
جهانگير خان فرزند رئيس ايل قشقايى در منطقه سميرم استان فارس بود. براى همين، او را «خان» صدا مىكردند. او، در ايام جوانى، زمانى كه براى فروش كشك و پنير و روغن و ساير محصولات ايل خود به اصفهان رفته بود، علاقمند به يادگيرى تار شد. از آن پس، او شبها در چادر خود مىنشست و تار مىزد.
وقتى سن او به 35 يا 36 رسيد، جوان تنومندى بود كه مانند پدرش سبيلهايش از بناگوش در رفته بود و لباس خانى به تن داشت و كلاه قشقايى بر سر مىگذاشت.
در همين ايام، روزى كه براى داد و ستد به اصفهان رفته بود، نشانى تارزنى را خواست تا تار شكستهاش را تعمير كند. مردى كه خان نشانى را از او پرسيده بود از او پرسيد: خان! چند سال تار مىزنى؟ گفت: از 14- 15 سالگى. پرسيد: چند سال دارى؟ گفت: نزديك 40 سال. گفت: خان! يك بار هم بنشين و تار وجود خود را بزن و ببين چه صداهايى از آن در مىآيد!
جهانگير خان با شنيدن اين سخن به فكر فرو رفت و پرسيد: كجا بايد بروم تا تار وجود خودم را بزنم؟ آن مرد هم مدرسه صدر را در بازار اصفهان نشان داده و گفته بود: اينجا.
پس از آن، جهانگيرخان كاروانش را به يكى از همراهانش سپرد و گفت: به ايل برگرد و به خانواده من بگو منتظر من نباشند. و به سمت مدرسه به راه افتاد.
از آن طرف، طلبههاى مدرسهديدند جوان تنومندى از ايل قشقايى داخل مدرسه شد. يكى از او پرسيد: خان! اينجا چه كار دارى؟ گفت: آمدهام نواختن تار وجودم را ياد بگيرم.
معلوم نيست آن طلبه چه كسى بوده كه از خان با محبت بسيار استقبال كرده و تشويق به ماندنش در مدرسه كرده است، ولى مى دانيم كه او را به حجره خود برده و به او در آموختن علم كمك فراوان كرده است.
خان از آن روز به تحصيل علم مشغول شد و به زودى فقيه و اديب و اصولى و حكيم و عارف و فيلسوف بزرگى شد. ايشان هرگز عمامه بر سر نگذاشت و ازدواج نكرد و همواره همان لباس ايلياتى خويش را به تن داشت، با اين تفاوت كه كلاه لبهدارش را كنار گذاشته و كلاه پوستى بر سر گذاشته بود.
در مكتب درس جهانگير خان، حدود 50 نفر از علماى بزرگ پرورش يافتند كه يكى از يكى بهتر و بىنظيرتر بودند. يكى از شاگردان ايشان مرحوم آيت الله العظمى بروجردى است. شاگرد ديگرشان مرحوم آيت الله العظمى آسيد جمال الدين گلپايگانى است كه مرحوم آيت الله العظمى بروجردى سالى يك بار از قم براى ايشان نامه مىنوشت و به نجف مىفرستاد كه «حضرت آيت الله آسيد جمال الدين گلپايگانى! حسين بروجردى را نصيحت كن!»
از شاگردان ديگر ايشان مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ مرتضى طالقانى و مرحوم آيت الله العظمى حاج آقا رحيم ارباب است كه من در 90 سالگى ايشان را در اصفهان ديدم و از زبان ايشان راجع به جهانگير خان مطالب عجيبى شنيدم. شاگرد ديگرشان نيز شهيد كم نظير مرحوم آيت الله سيد حسن مدرس است.
اين است ثمره يك لحظه آگاهى يافتن و با بصيرت به زندگى نگريستن. از اين روست كه به حق مىگوييم آگاهى و بينش و معرفت رمز سلامت و سعادت انسان در دنيا و آخرت است و بدون آن رستگارى ممكن نيست.
خوشا آنان كه در اين صحنه خاك | | چو خورشيدى درخشيدند و رفتند |
خوشا آنان كه بذر آدمى را | | به جسم خاك پاشيدند و رفتند |
خوشا آنان كه در ميزان وجدان | | حساب خويش سنجيدند و رفتند |
خوشا آنان كه بار دوستى را | | كشيدند و نرنجيدند و رفتند |
خوشا آنان كه پا در وادى حق | | نهادند و نلغزيدند و رفتند. |
پايگاه عرفان